اختصاصی مجله موسیقی ایرانیان ؛ جوابیه تند علیرضا بدیع به محمد نصرآبادی برای دفاع از آزادی اندیشه

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. چاپایمیل

برچسب ها : علیرضا بدیع


 مجله موسیقی ایرانیان - میدیا فرج نژاد: پس از درگذشت «علی نجفی» شاعر ، منتقد و نویسنده ی نیشابوری؛ «علی رضا بدیع» شاعر و ترانه سرای پر آوازه و جوان، اقدام به انتشار سوگ نامه ای با ضمیمه کردن اشعار «علی نجفی» ، در فراق وی کرد. این امر موجبات به اشتباه افتادن روزنامه «خراسان» و چاپ یکی از شعرهای این شاعر فقید را به نام «علیرضا بدیع» و در پی آن حمله توهین آمیز محمد نصرآبادی(داستان نویس) را به «علیرضا بدیع» فراهم آورد. در همین راستا جوابیه ی علی رضا بدیع را به محمد نصرآبادی می خوانیم.

« بسم الله الرحمن الرحیم
 
جوابیه ای به محمد نصرآبادی برای دفاع از آزادی اندیشه
 
"چَکی به موچکی"
 
پناه می برم از جهل عالمی به خدای
که عالم است و به مقدار خویشتن جاهل
 
به باور من پاسخ ابلهان همیشه هم خاموشی نیست! از طرفی همواره هم نمی توان پاسخ دشنام را با مهر داد. چرا که گاه طرفی که رو به روی شما ایستاده است شیرین عقل تر از این حرف هاست که معنای لبخند و سکوت شما را درک کند.
این پیش کلام را داشته باشید تا بپردازیم به اصل ماجرایی واهی که داستانکی ست تخیلی- فضایی و بافته ای موهوم اثر داستانک بافی گم نام به اسم محمد نصرآبادی. شایان ذکر است که نامبرده در پهنه ی شعر اندکی ذینفع نبوده و بالطبع در این مبحث جای ورود نداشته و جای صحبتی با ایشان نمی ماند. منتها این پاسخ تنها به منظور تنویر ذهن مخاطبانی ست که پس از مطالعه ی مقالک ایشان پرسش هایی در ذهن شان نقش بسته است.
 
پیش از پرداختن به ماجرا ذکر و یادآوری چند نکته بسیار ضروری است:
1- نکته این جاست که در طول 13 سال فعالیت ادبی ام هرگز شعر سپید ننوشته ام. شعر سپید را مشکل می یابم و حتا هنگام قصد کردن برای آزمون سپیدسرایی دست و دلم می لرزد. غزل کفاف مرا می دهد. این را اهالی محترم دارغوزآباد سفلی هم می دانند که در 3 مجموعه ی منتشر شده ام تنها غزل نوشته ام و بس! پس علیرضا بدیع _چنان که نویسنده ی عجول و بی اطلاع این حسد نامه هم اذعان داشته_ تنها غزلسراست و تا به حال جز غزل از وی نشنیده ایم. (10 رباعی را نیز به این مجموعه بیافزایید)
2- نکته ی جالب تر این است که تا به حال جز دو مورد برای هیچ ماهنامه،  گاهنامه یا آهنامه ای شعر نفرستاده ام. آن هم باری به درخواست فصلنامه ی تخصصی شعر بوده است و زمانی که در شماره ی 57 نشریه ی مزبور قرار بود مصاحبه ای از حقیر به همراه چند نمونه غزل از بنده و نقدهایی از چند شاعر و منتقد بر آثار مختصرم انتشار یابد که چنان نیز شد. دیگری هفته نامه صبح نیشابور است که قلبا به سردبیر آن حاج سعید کاویانی علاقه داشته و دارم و گذشته از آن صبح نیشابور را جایگاهی قابل برای بروز و ظهور غزل هام و درمیان گذاشتن آن با همشهریان می دیدم. نه این که ارسال شعر به نشریات را عملی دور از شان شاعر یا سطح پایین بشمرم بلکه همواره مخاطبانم را به وبلاگم دعوت کرده ام و با وجود وبگاه های خود نیازی به دیگر رسانه ها نمی بینم. در طول این سال ها اگر اثری از بنده در رسانه ها اعم از روزنامه، تله تکست، رادیو، اینترنت، تلویزیون و تلفن های همراه منتشر شده است، همواره لطفی بوده است که دوستان و سروران به این شاعر پیاده داشته اند و خود با مراجعه به وبلاگ های بنده گاه با اجازه و گاه بی اجازه، با ذکر منبع یا بی آن اقدام به نشر غزل ها و دیگر مطالب بنده نموده اند. بنده نیز چشم داشتی نداشته ام. همین جا هم اعلام می کنم برای نشر غزل های من نه اجازه لازم است و نه ذکر منبع. اگر نام مرا نیز در زیر غزل ها نیاورید ناراحت که هیچ، خوش حال نیز خواهم شد. به هر حال این غزل ها مختص به تمام ماست. من نیز خود پس از سرایش هر شعرم، خواننده ای بیش نیستم.
 
 
و اما...
ماجرا از آن جا شروع می شود که پس از درگذشت رفیق گران قدرم علی نجفی، بر مبنای اصول رفاقت و تخلیه ی اندکی از بغض های گلوگیر، ضمن اطلاع رسانی این خبر تلخ در وبلاگ های خویش (شعر جوان خراسان، بهاراندام و الفبی) به بازگویی خاطره ای با علی عزیز پرداختم و در سرانجام مطلب، آن گونه ای که عادت متعارف و منطقی این گونه یادکردهاست، نمونه هایی از شعرهای ماندگار وی را پیوست نمودم. طرفه این که وبلاگ های بنده نخستین وبلاگ ها و یا صفحات مجازی بودند که این خبر ناگوار را اطلاع رسانی نموده و برای وی مجلس یادبود مجازی برپا نمودند.
مشکل اصلی از این جا شکل می گیرد که ضمیمه ی "جیم" روزنامه خراسان به تاریخ 5 آذر1388/ شماره 139 در ستون "ذهن زیبا" به اشتباه شعری آشنا از علی نجفی را به نام بنده (علیرضا بدیع) منتشر می کند. به گمان بنده و به احتمال قریب به یقین مسئول صفحه پس از مراجعت به وبلاگ بنده به شعری سپید و زیبا بر می خورد و بی توجه به نام شاعر _علی نجفی_که درشت و درست ذیل همان اثر آمده است، سهل انگارانه اقدام به برداشت شعر نموده و شعر مزبور را به نام صاحب وبلاگ  _علیرضا بدیع_ در روزنامه منتشر می نماید.
خوب! تا این جا که مشخص شد اشتباه از جانب چه کسی رخ داده است. پس از این نیز مشخص خواهد شد چه کسی خبط کرده و دست پاچه اقدام به نشر اکاذیب نموده، پس باید از همگان عذر خواسته و از خدا به خاطر اهانت های ناروا به بنده ای بی گناه طلب مغفرت نماید.
 
 محمد نصرآبادی داستانک نویسی درجه چندم بود که به رغم کوشش های فراوان در انجمن نثر اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور نتوانست راهی برای خویش باز کند و محدوده ی مخاطبان اندکش هرگز از دروازه های ارشاد نیشابور فراتر نرفت. پس در پوستین خلق درآمد. جز تمام مشخصه هایی که هنرمند یا نویسنده ای را در مسیر پیشرفت و تعالی قرار می دهد عدم وجود روحیه ی سازش از سویی و از دیگر سو تنگ نظری، روحیات خاله زنکی و بگیر و ببند و باند بازی های متعارف همه و همه مزید بر علت شد تا نصرآبادی سرخورده، داستان و قلم را یک جا به کنجی واهلد و زبان طعن بر کسانی باز کند که به دور از حواشی در مسیر تعالی قرار گرفته اند و هدف شان تنها یک مساله است: ادبیات. 
 
پس از اشتباه روزنامه خراسان و سهل انگاری مسئول صفحه _که آن هم در حال پیگیری ست_ نصرآبادی مغموم و مایوس با مشاهده ی این اشتباه ضمیمه جیم احساس کرد فرصت بهینه ای نصیبش شده است تا باری دیگر یک جا عقده های فرو داده اش را بروز دهد. پس بدون انجام کوچک ترین اقدام در جهت حقیقت یابی و پی بردن به صحت و سقم مساله طی حرکتی انتحاری وارد عمل شد. پس بر آن می شود تا از این خطا به نفع افکار مالیخولیایی خویش بهره برداری نموده و این چنین وانمود کند که علیرضا بدیع غزلسرا، شعر معروف رفیق اش علی نجفی را به نام خودش برای روزنامه فرستاده است! سپس با نشر این اکاذیب خنده ناک در وبلاگ متروکه اش به تشویش و فضاسازی های همیشگی و منحصر به فردش پرداخت و این بار نوک پیکان کندش را به سوی کسی نشانه رفت که عملکردش مبیّن اصل مطلب است. در واقع بی گناه ترین کاراکتر در این داستان که پرداخته ی تخیل بازمانده ی نصرآبادی ست در مظان اتهامات دانای کل! قرار گرفت. 
راستش هرکه از دور دستی بر آتش ادبیات دارد از این مطلب خنده اش گرفته است و در واقع این موضوع بدل به لطیفه ای شده تا دوست و دشمن به جرم نادانی به ریش نصرآبادی بخندند و مضحکه ی خاص و عام شود.
محمد نصرآبادی که خود را دبیر سرویس فرهنگ و ادب فلان هفته نامه معرفی می کند، چگونه است که در جریان قانون مطبوعات نیست؟ چگونه چشمش را به یک یک این حقایق بسته و دهانش را به مشتی یاوه گشاد کرده است؟ این انصاف است که خبط و خطای روزنامه ای را به گردن شخص ثالثی بیاندازیم که روحش از هیچ یک از این جریان ها آگاه نبوده است؟
آقای محمد خود را دبیر سرویس فرهنگ  و ادب می خواند. آقای ادب! چگونه است که در طول دوران بی ثمر دبیری جنابعالی حتا یک بار محض رضای خدا اقدام به انتشار بیتی شعر کلاسیک در هفته نامه نفرمودید؟ مگر همین شما نیستید که همواره با وقاحت تمام در نشست هایی که درافشانی می کنید شعر کلاسیک را انکار می فرمایید؟ چگونه است که نا دانی چون شما که اندازه ی ارزنی از گنجینه ی متون کهن فارسی نمی داند مدعی العموم و دایه ی مهربان تر از مادر شده است؟ چگونه است که شخصیت هایی موهوم، شکایت اشتباه روزنامه خراسان را به نزد شما می آورند آقای قاضی! دست از این معلق بازی ها بردارید.
بهتر این بود که پیش از قلم فرسایی از صحت ماجرا اطمینان حاصل می کردید و پس از آن اندرون ملول تان را بر کاغذ می ریختید. می توانستید تماسی حاصل نمایید. به هر حال شما دبیر سرویس ادب هستید! ادب حکم می کند که همواره پیش از کسب اطمینان از صدق یا کذب مساله ای از انتشار آن خودداری کنیم و به شایعه پراکنی دامن نزنیم.
در غم نامه تان آمده است که: "... چطور برخی جرات می کنند که به این راحتی اشعار او را به سرقت ببرند و با نام خودشان در نشریات سراسری به چاپ برسانند"
آخر مرد مومن! کدام شاعر شیر نا پاک خورده ی درجه چندمی به خود رخصت انجام چنین کار وقیحانه ای را خواهد داد که من چنین کنم؟ من چنان که خودت هم اعتراف کرده ای در شعر جوان و غزل امروز جایگاه خودم را دارم. با کدام منطق ات می پذیری که غزلسرایی صرف در جایگاه من شعر سپید دوست تازه سفر کرده اش را به نام خودش به روزنامه بفرستد؟ آن هم شعری که خودم به مناسبت درگذشت علی نجفی آن را به عنوان نمونه آثار آن مرحوم در وبلاگ ها و در معرض دید عموم گذاشتم؟ آن هم من که هرگز به روزنامه ها شعر نمی فرستم!
اگر ادا و اطوار توست که حسابش جداست! و الا اگر من طی این سال ها نتوانسته ام به تو و امثال تو حالی کنم که تا چه حد به شعر دیگران احترام می گذارم که کلاهم پس معرکه ست.
در فرازی از وصیت نامه ات آورده ای که: "حال این قضیه از دو حال خارج نیست: یا این که جناب بدیع خود راسا اقدام به فرستادن این شعر برای روزنامه کرده اند و یا این که سهوا کسی دیگر این شعر را برای روزنامه فرستاده است. البته من بعید می دانم که بدیع راسا..."
سوالی از شما دارم. شمایی که مدتی با هفته نامه ای همکاری داشته ای! آیا تمام مطالبی که هفته نامه ی شما اقدام به نشر آن ها می نماید توسط صاحبان مقالات یا اخبار برای شما ارسال می شود؟ یا نه! شما نیز گاه بی کسب اجازه از صاحبان مقالات و آثار دیگران برای پر نمودن فضاهای خالی و صفحه بندی، اقدام به جمع آوری مطالب از سایت ها و وبلاگ ها و دیگر صفحات مجازی می نمایید؟ من هم اگر جای شما بودم و در مقابل این پرسش شفاف قرار می گرفتم، گوش هایم از خجالت سرخ می شد. البته که من جای چون توی نیستم که وقیحانه با آبروی دیگران بازی کنم و پس از بر افتادن پرده ها بازهم خم به ابرو نیاورم. بی شک تو دریده تر از آنی که پس از روشن شدن این داستان معذرت خواهی کنی و به خاطر شکرهایی که بیش از یارانه ات خورده ای سر فرو فکنی. اصل بر من این است مگر این که خلاف اش را ثابت کنی و پیش همه ی آن هایی که شکلک در آورده ای عذر بخواهی و به اشتباهت زبان باز کنی. با روزنامه خراسان تماس بگیر! سر دبیر ضمیمه نامه جیم را پیدا کن و محض تنویر ذهن نخ نما شده ات جویا شو که چه کسی از وبلاگ من شعر علی نجفی را برداشته و بی توجه به نام شاعر که در سطر پایینی شعر آمده در روزنامه اش بازآوری یا به قول تو (کپی-پیس) کرده است.
آقای غمباد! تو که به موفقیت های چشمگیر من اعتراف کرده ای دست کم در مجموعه هایم تورقی داشته باش تا در جای جای اش یادکرد دوستانم را مشاهده کنی. تضمین که بماناد! اگر حال و هوایی از شعر شاعری در خلال بیتی به مشام ام رسیده است در پاورقی توضیح آورده ام. من خود از مدافعان حقوق مولفین هستم حال چگونه می توانم چنین کرده باشم؟
بعید می دانم اصل و حقیقت داستان را نفهمیده باشی. به چهره ات که نمی آید ضمیرت تا بدین حد ساده باشد. منتها به باور من و دوستانم با این که می دانی اشتباه از جانب روزنامه خراسان بوده و علیرضا بدیع روحش از این داستان بی خبر است، تنها برای ابراز برخی عقده های فروخورده ات این داستان بی ربط را دستاویز قرار داده ای تا اندرون لبالب از کینه و زشتی و پلشتی ات را جار بزنی. تو را و دنیای اندک ات و عقاید مندرس ات را به خداوند خدا می سپارم. باشد تا علی نجفی نیز که روحش به روشنی از صحت و سقم ماجرا آگاه است از تو و غلط ات درگذرد. من نیز به تو و امثال تو عادت کرده ام. حضور چون شمایانی لازم است تا هر از گاهی من و امثال من بیش از پیش عزم مان را جزم کنیم و با انرژی دوچندان گام برداریم.
در فراز دیگری از وصیت نامه ات دم از جشنواره ها زده ای! پرونده ی سیاه کاری هایت در جشنواره ها و سوگواره های داستان اداره ارشاد شهرستان خاک می خورد. باز هم گلی به گوشه ی جمال من که اگر دعوت جشنواره ای را پذیرفته ام، جشنواره های کشوری و بین المللی بوده است. دستت اگر به گوشت نمی رسد دلیل خوبی برای بوی بد آن نیست!
حرفه ای های وادی شعر هم می دانند که 3 سال است به استثنای 3 جشنواره  اعم از جشنواره بین المللی شعر فجر (تهران)، کنگره شعر جوان بندرعباس (هرمزگان)، کنگره شعر و داستان جوان مینودر(تهران)  در جایی حضور نیافته ام که شکر خدا در تمامی شان نیز تندیس و رتبه ی برتر از آن من بوده است. در طی این مدت نیز و در تمامی مراسم نامبرده با غزل های عاشقانه و اجتماعی ام حضور یافته ام. انگار از دنیای ادبیات بسیار عقب مانده ای. می دانستم داستان هایت را لب کوزه گذاشته ای و حال می بینم که در مجموع جای قلم ات را با زبان ات عوض کرده ای!
روزگاری بود در کنگره ها و جشنواره ها حضور چشمگیر داشتم. جوان تر بودم و جویای نام آمده بودم. به فراخوان های بسیاری پاسخ می دادم و یک یک شان را سکوی پرتابی می دانستم. این اتفاق از 16 تا 21 سالگی ام خود خواسته افتاد. حالا هم به دوستان جوان ترم پیشنهاد می کنم که بهترین راه شناخت شعر جوان و طرح آثار خویش همین کنگره ها و جشنواره هاست به شرطها و شروطها. هیچ ایرادی هم ندارد شاعر نوجو که هیچ بلندگویی ندارد از این راه صدایش را به گوش خریدارانش برساند. و هم گفته ام طی این سال ها گوش شان را به روی حاسدان و صاحبان حرف های صد من یک غازی که تنها ساز مخالف می زنند و به خاطر بی چیزی دیگران را نیز نهی می کنند ببندند. حاسدانی که مرا یاد برادران ناتنی یوسف می اندازند که خود از ظاهر و باطن نازیبا رنج می بردند و مترصد فرصتی بودند تا یوسف را به چاهی فرو برند تا بلکه خود با عشوه های خرکی دل یعقوب و خاندان را به دست آورند. در پایان نیز نتوانستند. یوسف سر از ماه برآورد و نا برادرانش به چشمداشت کاسه ای گندم پاچه اش را می خاریدند و ...
به اذعان دوست و دشمن در سرتاسر 150 غزلی که تا به حال نوشته ام سراغ حتی بیتی را نمی توان گرفت که در آن به مدح و خوش آمد گویی پرداخته باشم. مشکل شما با من چیست؟ هم شما می دانید هم من و هم دوستان ما. شاید گناه علیرضا بدیع ها این باشد که در شهرستانی کوچک رشد و نمو داشته اند. شهری که متاسفانه به خاطر حضور نصرآبادی ها و حقارت ها و حسادت های شان خیلی زود برای بزرگان بدل به تنگنایی می شود که عطایش را به لقایش می بخشند. مشکاتیان نوازنده و آهنگساز، شفیعی کدکنی شاعر و محقق، حلاج مجسمه ساز و ده ها بزرگ دیگر که از حرف های بی سر و ته امثال تو به تنگ آمده و جلای وطن نموده اند شاهد مثال هایی بارز اند.
اما از اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور نوشته ای و نقش کاسه ی داغ تر از آش را گرفته ای. نخست این که اداره فرهنگ و ارشاد نیشابور هیچ حقی بر گردن من و یا دیگر هنرمندان ندارد. جز در اختیار گذاشتن اتاقی کوچک با 40 صندلی و دو میز که برای همه ی انجمن ها مشترک است. و این البته که کم ترین وظیفه ی این اداره است. این اگر برای تو کافی ست که بنده ی زرخرید ارشاد باشی برای من و امثال من عذاب آور است که کاستی ها را ببینیم و چشم بر هم بگذاریم. من به وضعیت کنونی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور و مدیریت ضعیف آن معترضم و این حق من است که از رسانه ها در جهت بازگویی نظرم استفاده کنم.  این حق من است که از بودجه ی مضحک ۲۵۰ تومانی ارشاد برای برگزاری جشنواره شعر فجر! گلایه کنم و از پذیرش دبیری جشنواره امتناع کنم.
 
ای مگس! عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری
 
پیشنهاد بنده به عنوان جزو کوچکی از مجموعه ی فرهنگی این سرزمین به شما و امثال شما این است که به جای این خاله زنک بازی ها و خبرکشی ها با ادبیات آشتی کنید. اگر منکر شعر کهن هستید، باشد. به هر حال توقع زیادی هم از شما نیست.  سال ها پیش خود شما در انجمن های نیشابور آمد و شد داشتید. داستان های بدی هم نمی نوشتید. امید به افزونی تان بود. از پشت هم اندازی و غیبت و دروغ چیزی عایدتان نخواهد شد جز این که هر دروغ شما را از نوشتن سطری داستان بازمی دارد. حاشیه سازی شاید مرا بر آن دارد تا پاسخ شما را بدهم و دقایقی از پرداختن به جوهر ادبیات باز بمانم، منتها ایمان داشته باشید که چیزی جز لعنت خدا برای شما نخواهد داشت. به باور من شما مصداق بارز همان خرمگس هایی هستید که مانع کشت و کار بر مرتع کلمات می شوند.
 
دوست سالیانم حجت اشرف زاده در جوابیه ای که به منظور دفاع از بنده در سایت اش منتشر نموده، خطاب به حقیر آورده است:
"خوش حال باش که دشمنانی حقیر و احمق داری". من اما به حجت عزیز می گویم: انسان های بزرگ دشمنان بزرگ دارند! برای خودم نگرانم که انسان بزرگی نیستم!
 
باعث تشویق یغما سنگ دست خلق شد
بانی ترغیب ما آیینه های دوستان...
در ضمن جهت اطلاع دوستان عرض می کنم که طبق تماس تلفنی امروز بنده با نمونه خوان و مصحح ضمیمه جیم آقای بنی اسدی بنا بر آن شد که مراتب پیگیری این سهل انگاری پیگیری شده و متعاقبا به اطلاع بنده برسد. به گفته ایشان جیم این هفته مراحل چاپ را سپری می نماید منتها در شماره آینده جیم اصلاعیه و اطلاعیه ای مبنی بر اشتباه جیم منتشر خواهد شد. شرمندگی اش باشد برای نابخردانی چون نصرآبادی که هماره از هول حلیم در دیگ می افتند!
یا عشق! »


گفتنیست، علیرضا بدیع از ترانه سراهای خوب و جوان کشورمان است که شعرهای وی مورد تایید مرحوم پرویز مشکاتیان بوده و ایشان سابقه همکاری با بزرگان موسیقی کشور همچون حسام الدین سراج و ... را در کارنامه هنری خود دارد.

منبع : مجله موسیقی ایرانیان

نظرها (1)
mahdi asliyan
فوریه 15, 2010
188.158.115.121
be dooste khoobam alireza badi'e

az alireza baeed bood ke ingoone parkhash konad.

درج نظر
 
 
محدود کردن سطر | اظافه کردن سطر
 

busy





ورود و خروج کاربران